یاد ایام در گفت‌و‌گو با دکتر«مـحمد حسین بسـکابادی»

«پنجاه وهفت سال» سن تقویمی اوست. این را می توان ازچابکی، شوق زندگی و نشاطی که در چهره دارد خواند. اشتیاقی که او را هم ردیف جوانی هفده ساله قرار می دهد. درست در همان سنی که تحصیل طب را در دانشگاه علوم پزشکی مشهد آغاز کرد. ریزنقش است و بلندنظر.متواضع است. با افتخار از زادگاهش یاد می کند و  وقتی نام بسکاباد را می شنود برق چشمانش تماشایی است. همان چشمانی که یاد پدر تازه هجران کرده، نمناکش می کند. حسرت بزرگش از دست دادن فرصت هایی است که در زندگی داشته و تنها توصیه اش، استفاده درست جوانان از همین فرصت هاست.در یک غروب سرد پاییزی و…

در شرایطی که زودتر از همیشه در مطب حاضر شده تا پیش از آمدن بیماران پرشمار پاسخگوی ما باشد با او به گفتگو نشستیم. همان اول اشاره کرد که گفتنی هایش از گذشته با یکی دوساعت گفتگوی معمول تمام نخواهد شد. ولی ما که از مشغله های فراوان و کمبود وقت او اطلاع داشتیم همین مجال اندک را غنیمت دانستیم و جرعه نوش گوشه ای از این خاطرات و تجارب شدیم.قسمت اول گفتگو با دکتر«محمد حسین بسکابادی» متخصص فیزیولوژی بالینی تنفس از دانشگاه لندن و عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی مشهد را در ادامه می خوانید:

 

۱۱۱

 

با تشکر از شما به خاطر وقتی که در اختیار ما قرار دادید،اگر امکان دارد از دوران کودکی و شرایط خانوادگی خود برای مخاطبان ما بگویید.

من در هفتمین روز از اردیبهشت ماه سال ۱۳۳۷ در روستای «بسکاباد» و درخانواده ای که از نظر مالی متوسط محسوب می شد به دنیا آمدم. توجه داشته باشید که برخلاف روستاهای سایر مناطق ایران، تقریباً همه ساکنان بسکاباد مالک بودند و با وجود تفاوت های اندک، نظام «ارباب- رعیتی» برقرار نبود. اهالی روستا عمدتاً کشاورز بودند و خودشان اراضی خود را اداره می کردند. مرحوم پدرم که فروردین ماه امسال به رحمت خدا رفت هم از نظر مایملک و اراضی کشاورز متوسطی بود ولی با این حال برای خانواده اش سنگ تمام می گذاشت.من فرزند دوم خانواده هستم. پنج برادر و دو خواهر دارم. مجموعاً یازده بچه بودیم که دو خواهر و یک برادرم هم درکودکی فوت کردند.

من برای درس خواندن به مکتب نرفتم. تا کلاس چهارم در بسکاباد و در مدارسی که توسط سپاه دانش اداره می شد بودم. کلاس پنجم و ششم را در روستای «بیناباج» که در فاصله حدوداً دو کیلومتری بسکاباد قرار دارد گذراندم. درخرداد ماه سال ۱۳۴۷ که دقیقاً مصادف با زلزله ویرانگر منطقه بود،کلاس ششم را به پایان بردم و برای تحصیل درمقطع دبیرستان به صورت دو دوره سه ساله تحت عنوان «سیکل اول» و «سیکل دوم» به گناباد رفتم.

از  بین اعضای خانواده شما  هم کسی در میان تلفات زلزله سال ۱۳۴۷  بود؟

در این زلزله مهیب خانواده ای نبود که داغدار نشده باشد. روستاهای واقع در آن منطقه، با درجات متفاوتی تخریب شدند. روستاهای اطراف بسکاباد،حداقل۸۵ تا ۹۰ درصد تخریب شدند. در بسکاباد هم به جز دو خانه که در بلندی قرار داشت و آسیب چندانی ندید، بقیه جاها با خاک یکسان شد. من هم دایی، زن دایی، یکی از عمه هاو فرزندانش،عمویم و دخترانش و تعداد زیادی از اقوام دیگر را از دست دادم اما خوشبختانه اعضای خانواده خودم به طرزی معجزه آسا و اتفاقی نجات یافتند. اگرچه منزل ما هم ویران شد.

 

آقای دکتر، اگر بازگشتی به دوران کودکی داشته باشیم از آن سال ها خاطره خاصی دارید؟ از روش زندگی و سرگرمی های آن موقع، کمک به پدر در کار کشاورزی… در مجموع پسر آرامی بودید یا شیطنت هم داشتید؟!

خیلی بازیگوش بودم(با خنده).البته درخردسالی کمی مریض احوال بودم که همین باعث شد تا به اصطاح عامیانه «عزیز دردانه»خانواده باشم. از همان کودکی حافظه خوبی داشتم. اگر پدر، مادر یا مادربزرگم یک بار قصه ای برایم تعریف می کردند به ذهم می سپردم و برای بقیه تعریف می کردم.

پیش از رفتن به دبستان، یک روز تعدادی از بزرگان و ریش سفیدان بسکاباد من را دوره کردند و از من خواستند با همان زبان شیرین کودکی برایشان قصه بگویم که من گفتم از کدخدا(حاج آقای دافعی) که در آن جمع بودند خجالت می کشم. اگر کدخدا گوش هایش را بگیرد تعریف می کنم! آن بنده خدا هم  با آن سن و سال دستش را روی گوش هایش گذاشت و من مشغول قصه گویی شدم.

من از همان کودکی به دنبال این بودم که در کارها به پدرومادرم کمک کنم اما چون بچه ضعیفی بودم پدر و مادرم کار سنگینی را به من محول نمی کردند اما  هر کاری که میتوانستم با علاقه و اشتیاق انجام می دادم. الان هم وقتی به دیدار بزرگترهای خودم در روستا می روم تا جایی که بتوانم به آنها را در امور کشاورزی کمک می کنم.

۱۱۲

خاطره دیگری هم که مربوط به دوران قبل از مدرسه است و هیچ گاه از ذهنم پاک نمی شود این است که یک روز مادرم مشغول تهیه خمیر برای پخت نان بود. در حین کار آب کم آورد و کوزه ای به من داد تا از قنات آب بیاورم. در کوچه ما سنگ بزرگی قرارداشت و کوزه سفالی به سنگ خورد و شکست. گریه کنان و دست خالی به خانه برگشتم. مادرم با این که در شرایطی بود که نیاز فوری به آب داشت وگرنه نان هایش خراب می شد به گرمی مرا در آغوش گرفت و گفت ایرادی ندارد و تقصیری نداری. برخوردی با من داشت که  شاید خیلی از خانم های باسواد امروزی با فرزندانشان نداشته باشند.

از وضعیت مدرسه و برخورد معلم ها هم خاطره ای دارید؟

 معلم کلاس کلاس سوم و چهارم من آقای یزدان پرست و اهل اصفهان بود. او در منزل ما سکونت داشت. یک بار به خاطر یک شیطنت جزئی مرا تنبیه کرد و از آنجا که من هم به نوعی خیلی نازک نارنجی بودم به مادرم گفتم. مادرم هم به آقای یزدان پرست تذکر داد که پیش ما زندگی می کنی و بچه ما را هم کتک می زنی؟! این گذشت تا در یک غروب زمستانی،بازرسی از تهران به مدرسه ما آمد. هر سوالی که می پرسید من و برادرم جواب می دادیم.آن شب آقای یزدان پرست به پدر و مادرم گفت:تنبیه آن روز من برای امشب بود. امشب هر سوالی که آقای بازرس پرسید حسین جواب داد. بعدها هم از بسکاباد هشت نفر بودیم که برای کلاس پنجم و ششم به بیناباج رفتیم. در بین دانش آموزانی که از روستاهای اطراف بودند و در کلاس های حدود ۳۵ نفری شاگرد اول تا هشتم معمولاً ما هشت نفر بسکابادی بودیم که این حاصل آموزش و تربیتی بود همان آقای یزدان پرست بود.

موقع ورود به دبیرستان از  بین رشته های ریاضی،ادبی و طبیعی به کدام یک بیشتر علاقه داشتید؟

 راستش من خیلی به علاقه ام واقف نبودم و نمی دانم چرا تجربی خواندم.آن زمان مثل امروز رقابت و کلاس کنکور خیلی مطرح نبود. وقتی دبیرستان درس می خواندم بارها از من می پرسیدند که می خواهی در آینده چه کاره بشوی و من همیشه می گفتم معلم. اصلاً تصوری از پزشک شدن نداشتم. بنابر این انتخاب رشته طبیعی یا همان تجربی به خاطر پزشکی نبود.البته این را هم بگویم که به رشته ادبی خیلی علاقه نداشتم، ریاضی ام هم تا ششم خیلی خوب بود بعدش مقداری افت کردم ولی در مجموع نحوه انتخابم هدفمند نبود. تا کلاس ششم درس هایم خیلی خوب بود امّا در پایان کلاس سوم دبیرستان کمی افت کرده بودم یک که خودم دلیلش را دوری ازخانواده می دانم.

کلاس دهم(پنجم دبیرستان) به بیماری سختی دچار شدم به طوری که از اسفند ماه نتوانستم به مدرسه بروم و به بسکاباد برگشتم فکر می کنم یک «پنومونی» یا همان عفونت شدید ریه بود.

 در خردادماه رییس دبیرستان بارها پیغام داده بود که محمد حسین برای امتحانات بیاید. من چون می دانستم آمادگی ندارم و نمرات پایین می آورم نرفتم.کلاس پنجم دبیرستان را دوباره سال بعد گذراندم. این  به نوعی شروع یک تحول درسی در من بود. از این تاریخ به بعد با تمام وجود شروع به درس خواندن کردم و  تلاش و توانم بیشتر شد. در این سال هیچ وقت نشد که بعد از نماز صبح بخوابم.جالب  که در ساعات بعداز ظهر خیلی از دانش آموزان در کملاس چرت می زدند.امّا من با وحود این که صبح زود بلند میشدم از همه سرحال تر بودم جون انگیزه داشتم.انسان موجودی است که اگر اراده کند می تواند هر کاری را انجام دهد. 

۱۱۵

مدرک دیپلم را در چه سالی گرفتید؟

سال ۱۳۵۴ دیپلم گرفتم و  یکی از آشنایان که بازاری بود و الان به رحمت خدا رفته است به من گفت فقط پزشکی بخوان. من هم اول رشته  پزشکی  دانشگاه علوم پزشکی مشهد انتخاب اولم بود.

در این صورت از مهر ۱۳۵۴ وارد دانشگاه مشهد شدید و دوره عمومی رو آغاز کردید.

فکر می کنم ما تنها دوره یا اولین دوره ای بودیم که درسمان را شش ساله تمام کردیم. دوره قبل از ما هفت ساله تمام کردند. سال اول دروس پزشکی نمی خواندند و فقط دروس پایه فیزیک و ریاضی می خواندند. بعد از این یک سال امتحان می گرفتند و دانشجویان با توجه به نمرات به ترتیب اولویت در رشته های دندانپزشکی و پزشکی و داروسازی ادامه تحصیل می دادند.این را هم بگویم که پذیرفته شدگان سال های۵۳ و۵۴ با هم وارد دانشکده پزشکی شدند.لذا در سال ۱۳۵۴ دو برابر هر سال ورودی جدید پزشکی داشتیم اگرچه کلاس هایمان از هم جدا بود و برای دوره بالینی هم به دو بیمارستان جداگانه رفتیم. پایان دوره عمومی ما هم با انقلاب مقارن شد. در سال ۱۳۵۹ انقلاب فرهنگی صورت گرفت و تنها گروهی که فعالیتش به هیچ وجه متوقف نشد گروه ما بود در آن زمان ما دیگر انترن شده بودیم و از نظر بالینی به ما نیاز بود و ما وقفه ای نداشتیم.اما مثلاً خانم بنده اگر دانشجوی ورودی سال ۵۷ دندانپزشکی بود روند تحصیلاتش دو سال به تأخیر افتاد.

  دانشجویان هم دوره شما چگونه بودند؟در دوران درگیری های انقلاب  در دانشگاه بودید؟

یکی از ویژگی های زندگی متفاوتی که داشتم همکلاسی هایم بود. این را باید بگویم که  شاید بیش از ۶۰درصد همکلاسی های من  روستایی و  از نظر مذهبی بسیار مقید بودند در آن شرایط نمازها را به جماعت در نمازخانه بجا می آوردیم. در حالی که سال ورود من به دانشگاه با اوج گیری غربگرایی و فساد پهلوی همزمان بود اما همان موقع همکلاسی خانم با حجاب کامل داشتیم. 

 نمی دانم اگر همکلاسی ها و دوستانی غیر از اینها داشتم چه سرنوشتی در انتظارم بود.مثل همان آقای یزدان پرست که اگر نبودند شاید الان در این جایگاه در خدمت شما نبودم. ازا ین نظر بسیار سپاسگزار خدا هستم.

همنشین تو از تو به باید             تا تو را عقل و دین بیفزاید

من و هم نسلانم در یک دوره تاریخی عجیب زندگی می کردیم و یکی از مهم ترین اتفاقات آن دوره انقلاب بود. من که چندان موثر نبودم ولی به هرحال به لطف خدا تا جایی که توانستم همپای تظاهرات هر جا بوده رفتیم ولی ما کاری نکردیم و اگر هم موفقیتی داشتیم از خدا و لطف او داریم. من در روزهای منتهی به انقلاب در بسکاباد بودم چون فکر می کردم آنجا موثر تر باشم ، تجمعات وجلساتی را هم در همان روستا برگزار می کردیم و اخبار را به مردم منتقل می کردیم.

۱۱۴

دوره تخصصی را از چه زمانی آغاز کردید؟

همکلاسی های من به جز من و یکی دو نفر دیگر، بیشتر دانشجویان دنبال تخصص های به اصطلاح نان وآب دار رفتند. مثلا جراحی قلب و چشم پزشکی و… من علوم پایه را انتخاب کردم اگر چه از نظر مالی قابل مقایسه با سایر تخصص ها  نیست ولی من از وضع موجودم رضایت کامل دارم. این را هم باید اشاره کنم که در سال۱۳۶۰ و بلافاصله بعد از فارغ التحصیل شدن  ازدواج کردم.

آن زمان دانشگاه علوم پزشکی مشهد در رشته فیزیولوژی امکان تخصص دادن را نداشت و من هم که خیلی در جریان این قضیه نبودم تا سال ۱۳۶۳ تکلیف مشخصی نداشتم و احکام متفاوتی برای من صادر شد که هیچ کدام از این احکام برای من ارزشمند نبود. یک مدت دستیار (یعنی در حال گرفتن تخصص) یک مدت مربی و… بالاخره اواخر سال ۱۳۶۵ من و یکی از دوستان را  به عنوان بورسیه دانشگاه به انگلیس فرستادند و در رشته «فیزیولوژی بالینی تنفس» مشغول تحصیل شدم. سال اول در بخش فیزیولوژی بودم ولی خوشم نیامد و بخش تنفسی را انتخاب کردم و با بیماران آسمی کار کردم. تخصصی که الان هم به آن مشغول هستم.

سال های حضور شما در انگلیس، با جنگ تحمیلی و تبلیغات گسترده علیه جمهوری اسلامی ایران و بعد هم قضیه سلمان رشدی مصادف بود. شرایط زندگی و تحصیل دانشجویی برایتان مشکل نبود؟

همان طور که اشاره کردم من در ابتدا گروه فیزیولوژی بودم. یک روز و پس از پایان کلاس که دانشجویان رفتند پیش استاد رفتم وگفتم امکانش هست که از گروه خودتان  به من هم پذیرش بدهید؟

من یک کاپشن کره ای شبیه رنگ لباس سپاه پاسداران به تن داشتم و چون ریش هم داشتم، این آقا غافلگیر شد.از من پرسید اهل کجایی؟ من پاسخ دادم ایرانی هستم. کمی مکث گرد و گفت خواسته ات را به صورت مکتوب برای من به این آدرس بفرست!

همان شب درخواست را نوشتم و ارسال کردم. دو روز بعد نامه ای به دستم رسید که متنش دقیقا یک خط بود:گروه من برای شما مناسب نیست!  جالب اینجاست که اوضاع به گونه ای پیش رفت و شرایط به شکلی عوض شد که من پس از مدتی به همان گروه رفتم که همان آقا مدیر گروهش بود.

خوشبختانه اولین روزی که برای مصاحبه به دفتر گروه رفتم،مدیرگروه مسافرت بود. استاد دیگری که آنجا بود گفت برای یک سال تو را می پذیریم اما شرطی دارد و آن هم این که در این یک سال فعالیت  تروریستی نداشته باشی!دقیقاً با همین لحن و صراحت. من هم با لبخند به ایشان گفتم من کار تروریستی انجام نمی دهم فقط ظهرها گوشه آزمایشگاه نماز می خوانم که البته که بعد من را به سرپرستار معرفی کرد  و اوهم  اتاق مبله ای را به من شنان داد وگفت که اینجا هم می توانید نمازتان را بخوانید.

نکته دومی که استادم به من گفت این بود که مدیر گروه ما یک یهودی است.شما مشکلی ندارید؟من گفتم نه. بعد استادم گفت مدیر گروه ما طرفدار اسرائیل است.من هم به نوعی تقیه کردم و گفتم که من می خواهم کار علمی بکنم. او هم نگفت که صهیونیست است در حالی که بعدها فهمیدم یک صهیونیست دو آتشه است! البته می دانید که دانشجو بیشتر با استادش در ارتباط است و به مدیر گروه خیلی کار ندارد.وقتی مدیر گروه بعد از دو ماه برگشت،دست و دلم می لرزید که الان چه برخوردی می خواهد با من بکند.

۱۱۳

  عذر می خواهم اما جالب است که من این آقا را بعد از این قضایا اولین بار در سرویس بهداشتی دیدم و خیلی هم اضطراب داشتم. اما دیدم خیلی بی تفاوت فقط وقتی من را دید پرسید:«از این که اینجا هستی خوشحالی؟» که من هم پاسخ مثبت دادم. بعدها فهمیدم که در مقابل کار انجام شده  قرار گرفته و مخالفتی نمی کند.

یه روز عصر در درمانگاه وقتی ویزیت بیماران تمام شد، استادم از من پرسید:« نظرت راجع به این حکم آیت الله خمینی درباره سلمان رشدی چیست؟این دخالت در امور کشور ما نیست؟». من هم  گفتم: نه این طور نیست.ایشان وظیفه دینی شان را انجام داده اند». استادم دید که من قانع نمی شوم خیلی صریح پرسید گفت خب، توهم می خواهی سلمان رشدی را  بکشی؟

این را هم بگویم که از وزارت کشور انگلستان به همه اساتیدی که دانشجوی ایرانی داشتن نامه رسمی نوشته بودند که شما باید دانشجویانتان را رصد کنید و ببینید که پیگیر مساله سلمان رشدی هستند یا نه؟ همان موقع هم اگر اشتباه نکنم ۹ نفر از دانشجویان فعال را خیلی سریع و فوری دیپورت کردند.

من هم با خونسردی در پاسخ گفتم:«خب، اگر بتوانم بله. ولی من  و توانایی هایم را که می بینید(با خنده دستانش را از هم باز می کند). من توان کشتنش را ندارم، ولی اگر توان داشتم حتماً این کار را می کردم». من در زندگی ام آدم یک دنده ای بودم.حدس می زنم که به احتمال زیاد ایشان هم گزارش بدی از من رد نکرده بود.

ادامه دارد…….

 

 

 

دسته : اخبار ویژه - گفت و گو بازدید : 2,988 بازدید انتشار : ۱۳۹۴/۰۹/۲۰ نویسنده : مدیریت سایت دیدگاه ها : 12
  1. رضا ارزومندان

    ۱۳۹۴-۰۹-۲۵ — ۱۰:۲۳

    عالی بووود…

  2.  بسیارجذاب وعالی

  3. محمدرضا بسكابادي

    ۱۳۹۴-۰۹-۲۷ — ۰۷:۴۲

    سلام خیلی عالی بود ایشون الگو و مایه ی افتخار ما هستند

  4. با سلام  و سپاس از زحمات شما

    متشکرم بابت این مصاحبه،ایشان و افراد موفق بسکاباد از افتخارات ما هستند

    بسکابادی های نمونه را بیشتر معرفی کنید

  5. ممنونم
    زیبا بود

  6. بسیار عالی بود،با آرزوی موفقیت بیش از پیش برای ایشان

     

  7. عبدالناصر برخزی

    ۱۳۹۵-۰۱-۱۲ — ۰۹:۱۱

    با سلام / دکتر محمد حسین بسکابادی ، فردی متدین بسیار متواضع و انسانی به تمام معنی/ با بیمارانش با متانت و با محبت و عطوفت برخورد میکند . بنده ساکن گنبدکاووس هستم ۵۴ سال سن دارم از بیماران ایشان بودم در سالهای ۸۶ و ۸۷ از ناراحتی آسم و سرفه های مکرر رنج میبردم که به توصیه های یکی از دوستان برای معالجه نزد استاد بزرگوار دکتر بسکابادی مراجعه  که پس از ۲ سال معالجه و مداوا و توصیه های ایشان کاملا" آثار آسم از بنده از بین رفت . جالب اینجاست ایشان را بنده ۲ بار در بارگاه امام رضا(ع) دیدم که با لباس مخصوص خادمی ، خادم امام رضا(ع) و در خدمت زائرین بودند بنده آرزوی توفیق روزافزون برای ایشان و خانواده محترمشان ، از خداوند منان خواستارم. باشد که این تخصص ارزشمند همواره در جهت بهبودی بیماران این مرز و بوم به یاری یکتای بی همتا ، پایدار باشد/ گنبدکاووس – "برادر دینی و اهل سنت "ایشان – عبدالناصر برخزی.   

  8. علی صبوری نیا

    ۱۳۹۵-۰۲-۲۰ — ۱۹:۴۴

    باسلام 

    خیلی عالی وآموزنده بود و به امید موفقیت بیش از پیش aدکتر بسکابادی عزیز ودیگر بسکابادی ها 

    تمام اهالی بسکاباد یک خانواده هستن وموفقیت وپیشرفت هر عضو از این خانواده در هر رشته وشغلی باعث خوشالی و امیدواری دیگر اعضاء میشود 

  9. محسن کوهزاد

    ۱۳۹۶-۰۹-۰۸ — ۰۹:۱۶

    صداقت و افتادگی ایشان در عین حال که یکی از بزرگترین دانشمندان علوم پزشکی جهان شناخته شده اند , بسیار قابل تقدیر است . خداوند به ایشان طول عمر با عزت عطا فرماید . انشاالله

  10. با تشکر از همه عزیزان فعال در کانال و سایت

  11. سید حسین بسکابادی

    ۱۳۹۶-۰۹-۰۹ — ۲۰:۲۲

    درود بر دکتر بسکابادی که افتخار بسکاباد و هر بسکابادی در هر نقطه ای از ایران اسلامی است.

  12. آقای دکتر واقعا عاااالین.شاد و سرزنده
    امیدوارم همیشه سلامت باشن

دیدگاهتان را بنویسید