حکایت آن مرد حمامی

حکایت حمام  بسکاباد حکایت همان دباغ خانه ایست که گذر ما بارها و بارها به آن افتاده است. اما به روال عادت از آن گذشته ایم. نیاز به پاکیزگی و عادت به حمام گرچه مطلوب است اما فراموش کردن آنانی که سالها در سرمای استخوان سوز صبح بسکاباد، حمام روستا را رونق دادند و چراغش را روشن نگه داشتند، دور از انصاف است…

می گویند گذر پوست روزی به دباغخانه می افتد تا از ناپاکی ها و زشتی ها پالوده شده و چشم نواز گردد. ما آدم ها امّا دباغی را با «حمام» تجربه می کنیم. اگر پوست فقط یک بار زیر دست دباغ می رود و پوستین می شود، حمام رفتن حکایتی همیشگی است از بدو تولد تا هنگامه مرگ. اصلاً زندگی مهلتی است بین دو شستشو. از شستن فرحناک نوزاد به دست ماما تا تطهیر حزن انگیز میّت توسط غسّال.

حکایت حمام  بسکاباد حکایت همان دباغ خانه ایست که گذر ما بارها و بارها به آن افتاده است. اما به روال عادت از آن گذشته ایم. نیاز به پاکیزگی و عادت به حمام گرچه مطلوب است اما فراموش کردن آنانی که سالها در سرمای استخوان سوز صبح بسکاباد، حمام روستا را رونق دادند و چراغش را روشن نگه داشتند، انصاف نیست.

آنان که چهاردهه پیش ساختمان قدیم حمام را احداث کردند و با کمترین امکانات و مشقت بسیار،گرمای آب پاک را مهمان تن ما ساختند. از «حسین بسکابادی(حسین حمومی)» که همیشه دستانش پینه بسته و زخمی  از خار و خاربن کوره حمام بود تا «علیرضا بسکابادی رجب» و «علی شاه ولی» که هرکدام عمر خود را گذاشتند تا حرارت «تـون» از تک و تا نیفتد و آب گرمابه همواره گرم بماند.

چهار سال است که دیگر «علی شاه ولی» را با آن صورت دودزده و صمیمی جلو در حمام نمی بینیم. هم او که در مضیقه بود و زحمت تا ما با راحتی و بی دغدغه غبار از تن بشوییم و خستگی کار با داس و دام و خشت خام را به گرمای دلنشین آب بسپاریم. و هنوز از یاد نبرده ایم همسر و همدم همیشگی او که یاریش می کرد در اداره و پاکیزگی حمام و اینک کمربسته به خدمت مومنین و مومنان مسجد بسکاباد.

«علی شاه ولی» خا طره ماندگار ماست از پاکیزگی،از رخوت مطبوع پس از استحمام، از شیرینی حمام نوزاد و از چهره خجالت زده دامادی که در جشن عروسی منتظر ورود به حمام است. خداوند متعال او را که عمری حوض دار حمام بسکاباد بود بیامرزد و از دستان ساقی حوض کوثر سیراب کند و علیرضارجب را نیز عاقبت به خیرو تندرست بدارد.

 

سرد است و درشت کار گیتی/ گرم است ولی درون حمام

زین گنبد بی قرار رفتیم / در گنبد برقرار حمام

از گلشن بس خسان نکوتر/ این گلخن خاکسار حمام

منت ز خزانه دگر نیست/ رحمت به خزینه دار حمام

 

۱۲۵

 

۱۲۴

 

۱۲۶

 

 

دسته : نوستالژی بازدید : 2,139 بازدید انتشار : ۱۳۹۴/۱۰/۲۸ نویسنده : مدیریت سایت دیدگاه ها : 4
  1. خدا رحمتش کند

  2. خداوند رحمت کند ان شاءالله

  3. رضا ارزومندان

    ۱۳۹۴-۱۱-۲۱ — ۲۱:۲۳

    هنوزم هر وقت از در حموم رد میشم جای نگاه و سلام سنگینش هه یاد ادم مید، خدایش بیامرزد

  4. مسلم بسکابادی

    ۱۳۹۵-۰۵-۱۲ — ۱۲:۲۵

    سلام.خیلی زیبا بود! ایشان واقعاً فردی زحمتکش، صبور و مهربون بودن! مسئولیتشون رو درست انجام میدادن! خداوند اجر فراوان به این مرحوم عطا فرماید و ایشان و همه اموات رو بیامرزد..

دیدگاهتان را بنویسید